ما در حاشیه سفید روزنامه‌ها زندگی می‌کردیم

هیچ چیز در دم تغییر تمی‌کند؛ در وانی که به تدریج می‌جوشد، بدون اینکه بفهمید می‌میرید. البته، در روزنامه داستان‌هایی می‎‌نوشتند؛ جنازه‌هایی در خندق یا جنگل که تا حد مرگ کتک خورده، یا مورد آزار جنـــ*سی واقع شده بودند. اما اینها همه در باب زنان دیگر بود و مردانی که چنین کارهایی می‌کردند، مردان دیگری بودند. هیچکدامشان جزو مردانی که ما می‌شناختیم نبودند. داستانهای روزنامه برای ما مثل رویا بودند؛ رویاهای بدی که دیگران می‌دیدند. می گفتیم:

_چه وحشتناک!

و وحشتناک هم بودند، اما بدون آنکه باور پذیر باشند، وحشتناک بودند. بیش از حد احساس برانگیز بودند. در آنها بعدی بود که به بعد زندگی‌های ما شباهتی نداشت. ما مردمی بودیم که در نشریات نشانی از ما نبود؛ ما در حاشیه سفید روزنامه‌ها زندگی می‌کردیم. به ما آزادی بیشتری می داد. ما در شکاف‌های میان داستان‌ها زندگی می کردیم.

از کتاب سرگذشت ندیمه

نویسنده: مارگارت اتوود

مترجم: سهیل سمی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *