ازش پرسیدم برام چه آرزویی داری؟
همونطوری که سرش تو لپ تاپش بود گفت: آرزو دارم یه روزی برات چایی دم کنه برید تو بالکن پر از گل و گیاه خونه تون دور خودتون دوتا پتو بپیچید، هر دوتا دستتونو دور لیواناتونو حلقه کنید، از گرمای چایی عینکت بخار کنه، بخنده دماغتو بوس کنه.


